
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد وبا فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند. فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت: نسيه نميدهم. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد. خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم! فروشنده گفت:فهرست خريدت كجاست؟آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر ! زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن ن...
ادامه مطلب