
...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
ببین آخر شب وایسا با هم فرار کنیم، اوکی ؟ . مراحل بیدار شدن کوچولوها ، آخوووودا ! . آخـــــیش گرم شدیــــما ! . یه جای گرم و نرم واسه جوجه ها ، چه حالی میکنن ! . خخخخخخخخخخخخخخخخ ! . این به احتمال زیاد داره ساسی گوش میده ! . اوخی ، آهنگش چطوره موش موشک ؟! . حالا فیــــل شدم !! . خوشکل بودم ، خوشکل تر شدم ! . وقتی توی مدرسه یه نفر ساندویچ میگیره ! . وااای عجب صحنه ایییییه ! . ای توپولو ! جات راحته ؟! . والا ما بچه بودیم اینقد خودمونو لوس نمیکردیم که این گربه میکنه ! . دلتون بسوزه ، آیفون ۵ خریدم ! . آخره خلاقیته هااااا ! . وایسا ببینم ، تو هی مارو اذیت میکردی ؟! . اوخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی اوخی ! . بازم ازد...
ادامه مطلب
کمـــــی دورتــر بـایست … لطفـــــــــا ً !! من دیــوانه تــر از آنــم … کــه بی هــوا ، در آغـوشت نگیــرم … ! . . . تو چه با صلابت حکم میدهى که، حواست را جمع کن، و من میمانم، که چگونه جمعش کنم، وقتى تمامش پیش توست …! . . . چشمهای تــو ، یک مرضِ مسری دارند هربار نگاه می کنم … تب می کند ، وجودم … . . . دلم اگر برای تو تنگ می شود … ببخش ! روزم اینگونه قشنگ می شود … . . . من و تو از همان روز اول، محکوم به از دست دادن بودیم! تو، همان یک ذره احساست را… و من… تمام زندگی ام را! . . . امشب دیوانگى در من بالا زده! نه سکوت نه موسیقى نه حتى سیگار …...
ادامه مطلب
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند، دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی میکند. آنها آن شب را مهمان او شدند و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آنها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی میگذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک میکردند تا این که به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد فرزانه پس از اندکی تأمل پاسخ داد اگر واقعاً میخواهی به آنها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش. مرید ابتدا بسیار ...
ادامه مطلب